نگرانی و تشویشم به خاطر اتفاقاتی بود که به طور ناخواسته من را از مسیر اصلی زندگیم دور می کرد و من با تلاش زیاد نمیخواستم با آنها رو به رو شوم و غافل از اینکه آنها جزو اصلی زندگیم بودند و خوشحالم از این که تمام تلاشم رو هم برای رفعشون کردم ولی به خیال خودم موفق شدم از آنها بگذرم، من به سلامت آنها را رد نکردم بلکه تنها کاری که انجام دادم خودم را از چاله بیرون کشیده و با احترام به چاه انداختم.
در بعضی آدم ها یک چیزی است نمیدانم اسمش را چه بگذارم،ولی این را خوب دانسته ام که من اون رو ندارم شاید اسمش قاطعیت باشه ولی حس راضی نگه داشتن دیگران از خودم و حتی نسبت به بقیه افراد من را به نوعی دچار دردسر هایی کرده است خداروشکر ضعف خودم را فهمیده ام و وضعیت آرامتری رو نسبت به گذشته برای خودم رقم میزنم.
رفتارهایم به نظرم طوری است که خودم و اطرافیانم را در دودلی و راه میانه قرار میدهد و این ب خاطر نرمی دل خودم است که این محبت و نرمی نتیجه ای جز به خطا رفتن ندارد، و روزها ی زیادی از توهم را به ارمغان می آورد.
اتفاقاتی در گذشته افتاده است و به خیال خودت دست خداحافظی با آنها داده ای و حالا در برابرت سلام میکنند و جانت را تکه تکه میگیرند چرا که خودشان در لحظه ای اراده ی محکمی کردند و رفتند و حالا نمی دانند و نمیخواهند بفهمند برگشتنشان می تواند دوباره همه ی زندگیم را متلاطم کند....
خدا نکند که ادم با کسی برخورد کند که تماما مجهول باشد و هروقتی یک عملی از او سر بزند برایت دیوانه کننده خواهد بودبا فکرو خیال هایی زندگی کنی که واقعا از ماهیتشان بی خبر هستی خصوصا اگه دید موشکافانه داشته باشی و برخورد حساس...
برای شمایی که مخاطب هستی!
برچسب:
نویسنده: نگار مرادیان