امروز در نقطه ی اوج از قله ی زندگی که ایستاده باشم یا در مینیمم منحنی زندگی قرار گرفته باشم ، فقط دلم میخواهد نظاره گر دیگران باشم با تمامی حوادثی که میتواند بر خلاف گذشته فقط در لحظه برایم عبرت انگیز و یا هیجان انگیز باشد بدون اینکه بخواهم برای خودم چیزی از جنس بهتر شدن ذخیره کنم ، و عطش تغییر داشته باشم . حسی که شاید خیلی از ادم ها رو به خاطر داشتنش سرزنش میکردم یا به غلظت زیادی به عکس غبطه میخوردم که حرص نمیخورند!ولی خودم در ردیف همان آدم ها قرار گرفتم ،شاید خود را به دستان پر قدرت زمان سپرده ام ،به هر حالی فکر میکنم اگه جزء خوشبخترین ادم ها هم که باشم احساس نشاط فراتری از این سطح نخواهم داشت .شاید دارم نزدیک میشم به این جمله که '' تو سختی نباید زیاد نارحت شد و توی شادی نباید زیاد شاد بود''.قانع شدم به هرچیزی که هستم و به دیگران هم رضایت دارم و به هرچیزی که مربوط به من باشه اعتراضی نمیکنم.
حس امروز من اینه که قرار نیست بعد از رسیدن به موفقیت های فراوون و پر کردن اد لیست های فراوون فکر کنیم مثلن خیلی ادم مهم و خوشبختی هستیم! اینطوری خدا هم با بندش بیشتر کنار میاد و آرامش بیشتری رو بدون دغدغه بهش میده و زیاد اذیتش نمیکنه،وقتی حس مسئولیت زیادی بکنیم دقیقا مسئولیت های زیادی گریبانمون رو میگیره .
نمیدونم شاید گارد نگرفتن در مقابل نخواسته ها و کنار اومدن با شرایط بخشی از مسیر تکاملی باشه که گذشته ها خیلی براش نقشه میکشیدم و تلاش میکردم و حرص میخوردم....
شاید روزی بیاد که بهتر بتونیم وضعمو تحلیل بکنم^شاید^
برچسب:
نویسنده: نگار مرادیان
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 19:38