کافی ایست که زن باشی!
آنوقت خورد کردن سبزی در سکوت عصر تابستان را دوست داری
دیگر غذاهای فریز شده زیر زبانت مزه نمیدهند
یخچالت را پر میکنی از رنگارنگ هایی که با انرژی دستان خودت مزه دارشده باشند
خسته نمیشوی حتی اگر شیش ساعت پختن آش ترش تو را پای اجاق نگه دارد و خستگی کوله بارش را میبندد بیشتر آن زمانی که مادر جانت با نگاه تعجب انگیزی غذایت را مز مزه کند و زیر لب آهسته بگوید واقعا تو همان دختری هستی ک هیچ وقت اینطور خودت را رو نکرده بودی !
شستن لباس با آب و دستانت را تکرار میکنی
حیف که خانه مان تنوری ندارد اما نان تازه که میشود به لطف همین قابلمه های تفلونی!
با صدای اوپ اوپ کبوترها از خواب شیرین و خنک صبحگاه تابستانی بیدار میشوی و تکرار میکنی همان کارهای دیروز را
همان هایی که پوچ و له شده به نظر میرسند و جایشان را داده اند به خیلی چیزای مدرنیته دیگر
امروز به لطف اندیشه های نو ، زیبایی های ساده و دلچسب زندگی رنگ باخته اند
زن ها دنبال مردانگی و رهایی و درس و کلاس و ظاهر
یک زن در کنج اتاق خانه اش هم میتواند بالا برود
هرچه ما زن ها را بیرون تر بکشند عقب خواهیم رفت
کاش اینقد حسرت برای خود نمیساختیم
و آزاد بودیم
آزادی در اندیشه
جبر محیط اطرافمان را پر کرده ولی باز هم تظاهر میکنیم .تظاهر به داشته هایی که خیلی وقت پیش از دستمان گرفتند ...
برچسب:
نویسنده: نگار مرادیان