خرید بک لینک
از دوران دبیرستان بزرگترین آرزوم این بود که مبلغ خوبی باشم،گاها این عشق و علاقه ام باعث می شد که ساعت ها وقتی توی خونه تنها بودم مدام با خودم حرف میزدم و این کار رو تمرین میکردم.همیشه دوست داشتم برای بقیه حرف بزنم مخصوصا با بچه هایی که تازه با خدا و دین او آشنا شدند.همین علاقه باعث میشد که خیلی از کتاب های سخنرانی رو بخونم ولی متاسفانه زمینه برام مهیا نبود و تنها کار من حرف زدن با خودم شده بود! تا اینکه دوم دبیرستان به ذهنم رسید که در مسیر حوزه شاید بتونم به هدف و خواسته قلبی ام برسم. ولی یک ترس همیشه همراهم بود ترس از تربیت بچه ها ترس از اینکه شاید هیچ وقت لایق این کار نباشم ولی توهم توانستن به سرم بزند.توی این چند سال هم ب خودم اجازه ندادم وارد این کار شوم چون حساسیت این کار رو درک میکنم . تبلیغ واقعا کار سختی است. تا اینکه امروز برای اولین بار به طور جدی وارد اینکار شدم و اولین تجربه ام را با دنیایی از استرس شروع کردم. واقعا حس عجیبی داشتم .فکر نمیکردم که بتونم از پس کار بر بیام چون انتظار من همیشه بالاست و همین عاملی شده ک خیلی وقتا کاری رو انجام نمیدم . به هر حال خدارو شکر میکنم که این حس قشنگ رو بهم داد، در کنار بچه ها بودن چهره های معصومشون،سوال ها و دغدغه هاشون همشون برام جالب و خوب بودن نا گفته نماند در راه برگشت چشمانم جز سیاهی چیز دیگری نمیدید . بر خلاف تصوری که از بچه ها داشتم روز بسیار شادی رو سپری کردم و اتفاقات خیلی خنده داری افتاد ...مثل اینکه داشتم سوالی میپرسیدم ک یکی از بچه ها گفت خانوم شما وکیلی ؟منم به خنده گفتم آره عزیزم من وکیل نباشم چی باشم؟! بعد آخر ساعت دوباره گفت خانوم شما وکیلید و من هم گفتم نه!! بعد به اشتباه خودم پی بردم و کلی خندیدیم.

....................................................................................

پی نوشت: وقتی وارد هر سه کلاس شدم فقط یک نفر را دیدم که موهای سرش مرتب بود و داخل مقنعه.. یادم هست وقتی اول راهنمایی بودم ففط یک نفر موهایش بیرون بود

برچسب: اولین تجربه ی,تجربه ی اولین بوسه, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 14:35

صفحه بندی